کتابدار تنها
دوران آموزشی سربازی در پادگان 02

آنچه در دوران آموزشی سربازی بر گروهان ما گذشت

هفته اول: این هفته
اول مثل روز اول مدرسه ها بود که معلم خودشو به دانش آموزها معرفی می کرد و بعدشم
از دانش آموزها می خواست که خودشونوتک تک معرفی کنند. چندین بار فرم هایی را پر
کردیم که همشون اطلاعات شخصی از ما می خواستن. خوگرفتن با آسایشگاه و کم کم شناخت
جاهای مختلف پادگان هم در این هفته اتفاق افتاد. بعضیا می گن قسمت سخت آموزشی همین
هفته اول هست که منم موافقم
.

هفته دوم: در این
هفته آموزش ها شروع شد. آموزش های نظامی، عقیدتی
، حفاظتی و معارف جنگ. کم کم بچه
هایی که اهل پیچوندن بودن خودشون رو نشون دادن. فرمانده گروهان که به زعم خودش
تونسته بود گربه رو دم هجله بکشه و همون هفته اول از بچه ها زهره چشم بگیره این
هفته یه کمی بیشتر با ما خودمونی شد. مسئولیت های مختلف بین بچه های گروهان تقسیم
شد و خلاصه هر کسی فهمید که تو این دو ماه چیکار باید بکنه
.

هفته سوم: آموزش ها
توی این هفته ادامه پیدا کرد. بچه ها دیگه خود به خود می رفتن سر پست های نگهبانی
و یه فضای مسالمت آمیزی توی گروهان شکل گرفته بود. همشهری ها همدیگرو پیدا کرده
بودند و با لهجه خودشون بعد از ظهرها که ساعت آزادی ما بود می شستن درباره مسائل
مختلف بحث می کردن. رفتن به بوفه هم یه کی از کارهای اصلی ما شده بود. اما فرمانده
دسته کم کم داشت بنای ناسازگاری می داشت و دلیلش هم معلوم نبود
.

هفته چهارم: همه بچه
ها منتظر تعطیلات میان دوره بودند. ولی امیر فرماندهی مرکز با تدابیری که اندیشده
بود باعث شد که بعضی بچه ها نتونند از این تعطیلات استفاده کنند. برای اولین بار
فهمیدیم که آخر هفته توی پادگان خیلی بد می گذره. به غیر از آموزش های نظامی مثل
نظام جمع و رزم انفرادی و … سایر آموزش ها که بیشتر جنبه نظری داشتند و فرصت
خوبی برای خوابیدن برای بچه ها فراهم می کردند تموم شده بودند. زمان تیراندازی با
اسلحه سازمانی ارتش فرا رسیده بود
.

هفته پنجم: بچه ها کم
کم نسبت به مدل تقسیم و چیدن نگهبان ها در لوحه نگهبانی معترض می شدند و هر بار هم
فرمانده گروهان با آوردن استدلال های مندرآوردی و نه چندان درست از زیر پاسخ به
این اعتراضات شونه خالی می کرد. در میدان تیر اصلا قرار نبود به هدف شلیک کنیم
بلکه فقط قرار بود پوکه از دست ندهیم. خدا رو شکر از دماغ کسی خون نیامد. مرخصی
های آخر هفته و روزبرگ های روزانه خیلی بیشتر از هفته های گذشته برای بچه ها لازم
شده بود
.

هفته ششم: در هفته
ششم معلوم شد که فرمانده گروهان از سربازهای تحت امرش انتظارات ویژه ای داشته.
وقتی این انتظارات برآورده نشد رفتار فرمانده هم عوض شد و همش به بچه ها سخت می
گرفت. در نتیجه بچه ها هم که دیگه حوصله خدمت کردن نداشتند هی از زیر باز وظایف
شونه خالی می کردن. سخت گیری های عجیب و غریب توی این هفته همو رو کلافه کرده بود.
کیفیت غذاها سیر نزولی داشت و حضور بچه ها در مراسم نماز کم رنگ تر می شد
.

هفته هفتم: تمام
آموزش های نظامی خلاصه شده بود به رژه رفتن. باید برای هر رژه که می رفتیم از
فرماندهی و جانشین اون خیلی خوب می گرفتیم تا به ما امتیازات ویژه ای از جمله
مرخصی میدادن. اما با توجه به خلف وعده ای که در همین رابطه اتفاف افتاد اعتماد
بچه ها بیشتر از پیش از فرماندهان سلب شد. بچه ها روزشماری می کردن برای جشن تحلیف
و همین انتظار بعضی ها رو بی حوصله کرده بود. به همین دلیل در این هفته خیلی از
بچه ها با همدیگه درگیر شدن و اون فضای مسالمت آمیز دچار خدشه شد

هفته هشتم: این هفته
به کل صرف تمرین مراسم تحلیف شد. خوشبختانه به دلیل سرما این مراسم در میدان
برگزار نشد. هر روز صبح و ظهر برای تمرین به حسینیه می رفتیم و البته هوای شدیدا
گرم و خفه داخل اونجا دست کمی از هوای سرد بیرون نداشت. به هر حال با هر مصیبتی
بود این مراسم با حضور فرماندهان بزرگ ارتش انجام گرفت. در پایان مراسم تحلیف همه
سربازان مثل همان بچه مدرسه ای ها بودند که با خوردن زنگ آخر دیوانه وار به سمت در
حرکت کردند
.

اضافه کردن نظر